زنـــــــدگی

در رگ زندگی خون امروز جاریست

به خیال فردا وبه فکر دیروز نبریم این رگ را

حال را دریابیم....!

/ 3 نظر / 7 بازدید
Alireza

پنجره رو باز میکنم این شهر زشت روبه رومه که از سرنوشت قصه ی تلخ من روزایی که بیخودی شدم غرق غم،غرق غم روی لبم که داد میزدو میگفت من اینجا تنهام،همیشه غم هابوده ته قلبم حتی یادم رفته طرز خندم ،باید به گور ببرم آرزوهامو میمونم ماتو گره مشتم که حتی مامانو بابا خالی میکنن پشتم،احساس پشتم شدم مثل یه پرواز که کلماتو جور کنم برای آواز،بکنم پرواز با این دوبال بسته تاکه داد بزنم خدا این زندگی بسه!....خدا این زندگی لعنتی بسه بسه عمری این تو چرخید روی دستت آخه چی میخوای خدا هنوز نشدی خسته!خدا جهنمت پر میشه دسته دسته ای وای فکرکنم خدا خوابش برده با گوش بسته.....!من از این عادت نمیفهم هیچی وقتی جوونی همه میگن ایشاالله پیر شی!وقتی پیر شدی که دیگه عصا بدستی زندگی سرتا تهش عذابه مشتی.خدا بسه بسه[گریه][گریه][گریه][گریه][ناراحت]

alone-smoke

رها کردن گذشته و فکر نکردن به اینده اشتباه محض است اما به شرطی که حال خود را فدا نکنیم

alone-smoke

تا اینجا وبلاگتو خوندم خعلی زیبا بود مرسی از موسیقی نغز و جالبتون و باز حتما برمیگیردم