راز و نیاز...


چشمهایت را ببند ،

در دلت با خدا سخن بگو ،

به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛

هرچه میخواهی بگو ، او میشنود ...

شاید بخواهی تورا ببخشد ،

یا آرزویی داری ،

شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ،

بگو میشنود . . .

این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛

پرواز دلت را حس خواهی کرد ...

/ 1 نظر / 32 بازدید
باران

شب یلدائی ات را می ستایم که با خورشید غربت هم نشینی چه شادند آن دو چشم خیره بر در که خواهی بوسه از خوابش بچینی در این تاریکی و شبهای ظلمت نگاه روشنت سوی اسیری چه شیرین است در تنهائی محض که این غربت به شعر، از او بگیری بسازی خانه ی آینده ی خود سفر آغاز سوی گنج پنهان لباسی روشن از خورشید بر تن تو و شیرینی و آن سالمندان [لبخند][لبخند]