نوازش

منو حالا نوازش کن.. که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره.. که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن.. همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید.. به دنیای تو برگردم

هنورم میشه عاشق بود.. تو باشی کار سختی نیست
بدون مزر با من باش.. اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن.. تو چشمات غصه میشینه
همه
اشکاتو میبوسم.. میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی.. که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آرومم.. که از مرگ هم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار.. تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو می بندی.. و این قصه تموم میشه

هنورم میشه عاشق بود.. تو باشی کار سختی نیست
بدون مزر با من باش.. اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن.. تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم.. میدونم قسمتم اینه

/ 4 نظر / 3 بازدید
مازیار

تنم سرده ولی انگار.. تو دستای تو آتیشه خودت پلکامو می بندی.. و این قصه تموم میشه[گل][گل]

مازیار

اکنون بسان نسیمی آرام از روی خود بر خواهم خواست درها را خواهم گشود ودر شب یلدای زندگی جاوادنه خواهم شد...[گل][گل][گل] : مرحوم دکتر حشمت الله محمدی

مازیار

دقایقی در وب خوب صمیمی وبا احساس تون بودم محظوظ شدم الهی مرسی بشی[گل][خداحافظ]

مازیار

شما هم دوست داشتید به ما سر بزنید[لبخند]