داغ دیرینه من

روزگاریست که من در غم هجران کسی می سوزم

،باورم هیچ نبود که مرا ساده فراموش کند...

از سر صدق و صفا دل دادم.

باورم هیچ نبود...

روزگاری برود با دگران..

دست اودر کمر یار دگر...

او قسم خورد که تا وقتی هست با من و سادگی این دل تنها باشد...

او به من گفت که تنهایی چیست ؟

تا نشانی از من است مخور غصه که من قصر زیبای دلم را به تو خواهم بخشید...

تا مرا داری از غصه و غم هیچ مگو....

دل من مست شد از قصه رویایی  او...

شب و روزم به امید نگهی از او رفت ...

تا کنارش بودم ...همه شادی دنیا با من ...

تا ز پیشم می رفت... هم غصه عالم به دلم مهمان بود..

روزها رفت و گذشت...

نه ز یارم خبری بود و نه از رویایش..

قصر زیبای دلش غمکده ای شد که فروریخت سرم...

زیر آوار ندامت دل من ساده فسرد...

ریشه عشق دروغینش در من خشکید...

دل من هم پژمرد...

سال ها رفته از آن  واقعه شوم ولی...

زخم او بر دل من مانده هنوز..

کهنه دردیست که در دل دارم

(نقل از سارا توکلی)

/ 0 نظر / 3 بازدید