هیچ وقت مغرورنشو ، برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند

Ðe$igNER
MOZHGAN

فال امروز


دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ


داشتم ازاین شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی که رفت و غرق شد

البته این می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم

و تو صدایم کنی

فقط می توانم بگویم :

تونجاتم دادی


تا اسیرم کنی

+تاريخ ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()