هيچ وقت مغرورنشو ، برگ ها وقتي مي ريزند که فکر مي کنند طلا شده اند

Ðe$igNER
MOZHGAN

فال امروز


دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ


کسی باور ندارد مرا

کسی باور ندارد حرفم را

کسی نمی فهمد دردم را

به همین سادگی

انکار شدم

از دنیای آدمها...

من روزی خواهم مرد

خواهم کشت خودم را دنیایم را رویاهایم را

من رو به زوالم

من رو به پایانم

باور نداری نه...؟؟؟

خواهی دید

به همین سادگی

در همین حوالی

با همین پوچی....

خواهی دید!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

پدران ما...!
جمله عاشقانه‌ای به مادرانمان نگفتند
شعری از نیما و سهراب برایشان نخواندند
شعر کوچه را از بر نداشتند
چگونه بود که تا همیشه...
کنار هم ماندند...؟!!!
و گذشتند از آرزوهایی که
 ما نه به آن می‌رسیم
 و نه از آن می‌گذریم
حتی به بهای گذشتن از هم!!!
+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

خواستن
 همیشه توانستن نیست!
گاهی خواستن
 داغ بزرگی است ,
که تا ابد...
 بر دلت می ماند...!!!
+تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

ای تو که میخواهی مرا از نو خلق کنی ...

حتما نمیدانی ...

مرا کسی نساخت ...

خدا ساخت!

نه آنچنان که کسی میخواست!

که من کس نداشتم!

کسم خدا بود...!

کس من میشوی که من برایت همه کس شوم؟؟؟

خالق احساسم میشوی که من برایت مخلوق شوم؟؟؟

 

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

این یک حقیقت است...!

بفهم...

وقتی کسی را دور انداختیم ...

دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم ...

و وقتی دنبال چراهای اشتباهات او می رویم که ...

هنوز او را کاملا دور نینداخته باشیم .... !!!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

ای روزگارلعنتی

 هر سازی که زدی رقصیدم،

بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص،

ببین دلم چه شوری می زند...!!!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

تعلق که نداشته باشی

به جایی ...

به کسی ...

یا که چیزی ...

تمام شدنت راحت تر از آنی می شود که گمان می بردی !

میخواهم تمام شوم!

به همین سادگی...!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود !

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود!

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم!

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود ...

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم ...!!!

رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما ...!!!

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی!!

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی !

من از خنده های وحشی طوفان گریختم!

از بستر وصال به آغوش سر هجر !

آزرده از ملامت وجدان گریختم !

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز ...

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ...

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم !

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر...!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

نه پیشانی من به لبهای تو میرسد…

نه لیاقت تو به احساس من …

چیزی به هم بدهکار نیستیم ؛

هر دو به هم خیانت کردیم

هر دو کم آوردیم !!!

تو در باور من و من در باور تو...!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

دلتنگ که میشوی دیگر انتظار معنا ندارد

یک نگاه کمی نا مهربان

یک واژه کمی دور از انتظار

یک لحظه فاصله

میـشکند بغـضت را...!!!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

من بودم و

تو,

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد…!!!

+تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

حوصله نوشتن ندارم

حوصله خواندن هم ندارم

این همه دلتنگی با نوشتن و خواندن کم نمیشود

دلم آغوش گـــــــــــــــــــــرم  میخواهد و بس.

کجایـــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

دریاب مــــــــــــرا...!

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

داشتم زنگیمو میکردم

اومدی حالمو عوض کردی

اینهمه راهو اومدی که بری

خرابم کنی و برگردی!!!

همه چیز خوب بود قبل از تو

یه نفر داشت با خودش زیر این سقف زندگی میکرد...

عطر تو این اتاقو پر کرده

این هوا اون هوای سابق نیست

اون که با بودنت مخالف بود

حالا با رفتنت موافق نیست...

واسه چی اومدی که  برگردی

برو حالا جواب بده

سر خود اومدی ولی

به منم حق انتخاب بده...!

اون که میگفت تا ابد اینجاست

حالا میگه بزار برگردم

داشتی زندگیتو میکردی...

داشتم  زندگیمو میکردم...!

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

همه مرا با خنده های بلندم میشناسند

ولی بالش بیچاره

با گریه های بی صدا...

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

راننده اسکناس مچاله را از من گرفت و پرسید:

یک نفرید؟

مکثی کردم و بی حوصله گفتم:

بله آقا!

خیلی وقته...

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

کاش می دانستی و می فهمیدی که برای داشتنت

دلی را به دریا زدم

که از آب واهــــــــمه داشت.......!

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

شجاعت می خواهد

وفادار احساسی باشی

که میدانی

شکست می دهد

روزی نفس های دلت را ...!

+تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

ســکوت علامـت رضـا نیـسـت

شـایـد کسـی دارد خفـه میــشــود

پشــت سـنگیــنی یک بـغـــــــــــــــــض ...!!!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام

پایم به جایی میخورد و میافتم ...

هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار

بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم ...

حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام !

 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم !

ساکم را بر میدارم و به راه می افتم ...

این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی...!!!

راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد...

دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد...

اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است

و جایش را به تردید داده است ...

دهانت بوی دروغ میدهد ...!!!

می خواهم از تو متنفر باشم ....

به همین سادگی

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

زندگی قصه تلخیست

که از آغازش بس که آزرده شدم

چشم به پایان دارم...!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

همیشه ازین روز میترسیدم

اما تو خود خوب میدانی که

تنهایی من تمامی ندارد

و تو برای دل من آمدنی نیستی

و اینها همه خواب و خیال و رویایی بیش نبود

اگر قرار به آمدنی بود

تا به امروز آمده بودی

و پایانی بودی برای

تمام شبهای بی کسی ام

روزهای سختی را پشت سرگذاشتم و پیش رو دارم

اما حال میدانم که

دیگر کسی را ندارم که منتظرش بمانم

و دنیا هرروز و هرشب

به انتظار تو تمام شود

خسته ام خسته .....!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

برایت مرده بودم تا قلبت برایم تب کند

ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟؟؟

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد

پاهایش تاریکی را تجربه میکند،

گاهی برای رسیدن به نور

باید از تاریکی عبور کرد

عبورت از تاریکی و رسیدنت به نور مبارک...!


+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

اسطـــــــــــوره شـــــــــــدن ، یـعـنی ...

در عـــین رفــــتن ، بمـــانــــــــی !

گاهی به خاطرش ماندن را تحمل کن ،

رفتن از دست همه بر می آید ...!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

دلم درد میکند...

انگار خـام بودند

خیال هایی که

به خوردم داده بــودی...!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

چه قدر سخت است...

وقتی چیزی را کسر میکنی که...

 با وجودت جمع زده ای...!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

لعنت به همه قانون های دنیا ،

که در آن شکستنِ دل

پیگردِ قانونی نـَدارد . . . !

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

می خواهم برایت مرهمی باشم ! ...

برای آن نگاه خسته ای که می دانم ،...

امیدش به لبخندی ست !

می خواهم برایت لبخند باشم ! ...

برای آن دلی که از امید ، خالی ست !

می خواهم دست هایت را در دست های آسمان بگذارم ...

تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش می گشاید !

من تو را مرهمی خواهم بود ،

گرچه ...

دلــــــــــی دارم ...

که نیازمند یک مرهم است !

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

.
Beginning of a new year

 

Beauty...

..
Freshness

..
Dreams

..
Truth

..
Imagination

..
Feeling

..
Faith

..
Trust

..
This is beginning of a new year!

.

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()

تمام غصه‌ها

دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند

که ترازو برمی‌داری و می‌افتی به جان دوست داشتنت...

اندازه می‌گیری

حساب و کتاب می‌کنی!

مقایسه می‌کنی!

و خدا نکند ...

حساب و کتابت برسد به آنجا

که زیادتر دوستش داشته‌ای...

که زیادتر دل داده‌ای...

که زیادتر گذشته‌ای...

که زیادتر بخشیده‌ای...

به قدر یک ذره...

یک نقطه...

یک ثانیه حتی!

درست از همان جاست که

توقع آغاز می‌شود!

و توقع

آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم...

این سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام !

همیشه اینها نشانه‌ی سانسور نیست،

گاهی هزار حرف و تصویر و خاطره

در آن خوابیده ....!

+تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده یلدا...! نظرات ()